یکتایکتا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

دخترم یکتا

بدون عنوان

         نفس مامان قربونت برم که ماشالاهر چی  بزرگ تر میشی ،شیرین تر می شی. دیروز برای اولین بار تونستی غلت بزنی ،تلاش می کنی که خودت روبکشونی و بری اما موفق نمی شی و می زنی زیر گریه. خودت روزا واسه خودت اواز می خونی ،همش دوست داری باهات حرف بزنیم .             هر وقت می خوام عوضت کنم ذوق می زنی. هر وقتم که می خوام ببندمت پاهاتو سفت می گیری و نمی ذاری شلوار پات کنم. تو خونه از همه جا راحت تری اخه اصلا از کلاه ،کاپشن خوشت نمی اد ،دوست داری ازاد باشی.مامان هم بخاطر شما خونه نشین شده و زیاد از خونه بیرون نمیره.ایشالا هوا که گرم...
14 اسفند 1390

یکسال گذشت

یک سال گذشت.......... یک ساله که مامان داره روزاشو با تو می گذرونه ......... دختر گلم روزهای عمرمان در گذرند ........... روزها انچنان از پی هم می گذرند که من گاهی حتی فرصت نمی کنم استراحت کنم ،یکتای کوچولوی من هر روز شیرینتر می شه و من هر روز عاشق تر و همه وجودم لبریز از احساس ناب مادرانه.     فرشته کوچولوی من امروز نشسته بودم و روزهای گذشتمو مرور می کردم تو تقویم نگاه کردم دیدم  یکسال از عمرم رودارم با تو قشنگم ،نفسم می گذرونم چه زود گذشت انگار همین دیروز بود که خونمون پر از شادی شد وداداش کوچولوت خوشحال بود که از تنهایی در اومده .................  گل مامان دوستت داریم ،به قدرتمام ثانیه های&nb...
14 اسفند 1390

شروع خونه تکونی مامان

  ناز گل مامان از دیروز تا بحال من همش در گیر کارام و خونه تکونی بودم. توهم خیلی بهم کمک کردی گلم ،با خودت مشغول بازی بودی وقتی هم خسته می شدی و گریه      می کردی مامان یک کم می نشست و خستگیشو می گرفت. بلاخره اشپز خونه تموم شد.       شب باید می رفتیم خونه عمو امیر ،خیلی خسته بودم. از اونجا که اومدیم از ساعت ١١ تا ٢ یک ریز گریه کردی با هیچ چیزم اروم نمی شدی من و بابا خوابوندیمت تو چادر تابت دادیم تا خواب رفتی .     ...
10 اسفند 1390

عکس یادگاری

                  اینم یک عکس از لیلا جون داداش سروش و سما جون برای یادگاری گذاشتم                                            تابستان ٩٠-کرمان -منزل باباجون ...
7 اسفند 1390

نگرانی مامان

  فرشته مامان یکی دو روز خیلی بی حال بودی حتی برای شیر خوردن هم بیدار نمی شدی من هم خیلی نگرانت بودم،بابایی خیلی سرش شلوغ بود اما بخاطر شما قرار هاشو کنسل کرد و اومد دنبالمون تا بریم دکتر،دکتر گفت گل دخملی گلوش سرخ شده و بد جوری سرما خورده ،خدا رو شکر هیچ دارویی رو تجویز نکردگفت فقط مرتب بهت شیر بدم ،منم هر چند ساعتی یک بار شیرم رو می دوشیدم و با قاشق بهت می دادم بخوری ،بابایی هم که دید گل دخمل ما باد بینی شده و راحت نفس نمی کشه یک دستگاه بخور واسش خرید تا زودتر خوب بشی ،اخه خیلی کوچولویی دلمون می سوخت  که اینقده بی حال باشی .خدا رو شکر الان که دارم وبت رو بروز می کنم حالت بهتر شده ،مامان هم برای این که سر حال ب...
6 اسفند 1390

3.5 ماهگی قند عسل

      دختر مامان هر روز که می گذره تو و سروشم بزرگتر می شید،ماشالا سروش که داره واسه خودش مرد میشه توهم خانم ، دوست دارم که همیشه و هر جا که هستید پشتیبان و یار هم باشید .   نمیدونم اون روزی که خوندن و نوشتن یاد می گیری  و میشینی این مطالب رو می خونی من هستم یا نه؟من مطمئنم که این روزاهای قشنگ با شما بودن هیچوقت بر نمی گرده ،واین دوران تکرار شدنی نیست.این خاطرات رو می نویسم تا بدونیدامید زندگی من هستید ،بهترین بهونه من برای زندگی کردن   عروسک من الان ٣.٥ ماه داری دیگه همش دوست داری باهام حرف بزنی ،وقتی هم که باهات حرف میزنیم فقط گوش  می دی و ذوق می کنی .    ...
1 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم یکتا می باشد